تبليغاتX
به رنگ صدف
دل نوشت و تبریکه عید......

دانی دلم از خدا چه می خواهد

 

بی پرده بگویمت تو را می خواهد

 

 

  پ ن : این تقدیم به یه نفره ویژه که دیدنش

برای " م .ن "

پ ن ۲: خدایا یا درستش کن و جورش کن یا اگه مصلحت نیست  همینجا سایلنتم کن تا

دیگه دلم براش نتپه. باشه خدا جونم

پ ن ۳: عیده همگی مبارک انشالله

 

 

نوشته شده توسط صدف در جمعه 8 آبان1388 ساعت 0:48 قبل از ظهر | لینک ثابت |


به پیش روی من تا چشم یاری می کند ، دریاست

در این ساحل که من افتاده ام
خاموش


غمم دریاست ، دلم تنهاست

وجودم بسته ، در زنجیر خونین تعلق هاست .

 

نوشته شده توسط صدف در جمعه 8 آبان1388 ساعت 0:39 قبل از ظهر | لینک ثابت |

عاشقی.....
عشق که می آغازد دین رنگ می بازد و به تقدیس می نشینم چشمان کافرت را
نوشته شده توسط صدف در جمعه 1 آبان1388 ساعت 12:26 بعد از ظهر | لینک ثابت |

خیلی زود.....
وقت رفتن است بازهم همان حکایت همیشگی ! پیش از آنکه خبر شوی با لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود آی... ناگهان چقدر زود دیر می شود
نوشته شده توسط صدف در چهارشنبه 22 مهر1388 ساعت 8:27 بعد از ظهر | لینک ثابت |

لیاقت.....

 

 

من اگر دختر نفرین شده تقدیرم


اگر از راز جهان وارث یک احساسم


تو همان آدمک

 

 چوبی پیمان شکنی


که فقط لایق آتش زدنی

 

نوشته شده توسط صدف در شنبه 18 مهر1388 ساعت 8:37 بعد از ظهر | لینک ثابت |


 

درست مث تقویــمی که عوض می شه سر بهار

از ته دل دارم می گم خوب شـــد گذاشتمت کـنار

 

رنگ نــــــگات از اولم خیـــــلی منو تکون نداد    دستای عاشقـــــت به من حس خوش جنون نداد

به هر کی گفتم که شاید یه روزی مال مـن بشی    روی خوشی به منو انتخـــــــــاب من نشون نداد

 

خیــــال نکن بدون تو سر به بیابـــــون می ذارم    تو صحرا آواره می شم پا جای مجنون می ذارم

فکر نکنی که تو بری شب و روزم یکی می شه    از غم تـــو ترانه های تلخ و گریــــون می ذارم

 

با چشــــــم باز می خوام برم پی یه سرنوشت نو    هر چی بوده تمــوم شده،تو هم یه لطفی کن برو

این آخــــــــــــرین حرف منه ،بهتره باورت بشه    طاقت موندن ندارم ،دیگه نه مــــــن دیگه نه تـو

 

نوشته شده توسط صدف در جمعه 17 مهر1388 ساعت 8:36 بعد از ظهر | لینک ثابت |

حقیر.......

 

چه حقیرند مردمانی که نه جرأت دوست داشتن دارند،

 

                                                          نه اراده‌ی دوست نداشتن،

 

 نه لیاقت دوست داشته شدن

 

                                                 و نه متانت دوست داشته نشدن؛

 

 

 با این حال مدام شعر عاشقانه می خوانند!!

 

نوشته شده توسط صدف در جمعه 17 مهر1388 ساعت 8:40 قبل از ظهر | لینک ثابت |

سکوت و .........
 

سکوتی ممتد ٬ انتهای کوچه فریادم میزند که بیا!!! من می روم!



ولی کوچه بی پایان است! غرق در بینهایتِ کوچه...



دیگر خودم را نمی یابم.

 



خدا نگهدارم!!!

 

نوشته شده توسط صدف در پنجشنبه 16 مهر1388 ساعت 1:43 بعد از ظهر | لینک ثابت |

عادت....

 

به سلام ها دل نمی بندم



از خداحافظی ها غمگین نمی شوم



دیگر عادت کرده ام به تکرار یکنواخت دوری و دوستی خورشید و ماه

 

 

نوشته شده توسط صدف در پنجشنبه 16 مهر1388 ساعت 1:25 قبل از ظهر | لینک ثابت |

نصیحت کردن خودم ......
 

 

 

به قول پیروز :

 

انسان ممكن است بارها عشق را تجربه كند اما فقط

 

 يك بار عشق حقيقي اش را پيدا مي كند

 

پ ن : یادم می مونه تا بتونم زندگی رو بهتر ادامه بدم.

 

 

نوشته شده توسط صدف در یکشنبه 12 مهر1388 ساعت 1:51 بعد از ظهر | لینک ثابت |

آخ خدایا کمک...............
 

خدایا صبرم بده. صبرمون بده. صبوری میخوام خدایا . کمکم کن خدا جون. صبرش بده تا تحمل کنه و نشکنه  خدایا بعد از تو و بابا و مامان  اون تنها  کوهه پشتمه  من طاقتشو ندارم اشکاشو ببینم مریضیشو ببینم. خدایا خودت کمکمون کن. 

 آمین

 

 پ ن : یواش یواش دارم بار و بندیل میبندم از این وبلاگه مجردیم. به پیشنهاد و در خواسته جناب همسره همین نزدیکی ( اخه خیلی اینده نیست) باید نقل مکان کنم به وبلاگه ایشون برای سپری کردن و ثبت  دوران تاهل و با هم بودن. مسافرم بچه ها خوشحال میشم  قبله اینکه وارده دورانه تاهل بشم یه یادگاری ازتون داشته باشم.

 

نوشته شده توسط صدف در شنبه 11 مهر1388 ساعت 8:39 بعد از ظهر | لینک ثابت |


 

 

 

 

نوشته شده توسط صدف در جمعه 10 مهر1388 ساعت 7:50 بعد از ظهر | لینک ثابت |

پندانه....

 

وینستون چرچیل (سیاستمدار معروف انگلیسی) می گوید :

 

 

"پیروزی یعنی توانایی رفتن از یک شکست به شکست

 

 

دیگر بدون از دست دادن اشتیاق"

 

نوشته شده توسط صدف در دوشنبه 30 شهریور1388 ساعت 1:16 قبل از ظهر | لینک ثابت |

دانستن یا ندانستن.....

 

آنکس که بداند و بداند که بداند

اسب شرف از گنبد گردون بجهاند

آنکس که بداند و نداند که بداند

بیدار کنیدش که بسی خفته نماند

آنکس که نداند و بداند که نداند

لنگان خرک خویش به منزل برساند

آنکس که نداند و نداند که نداند

در جهل مرکب ابد الدهر بماند

 

 

 

نوشته شده توسط صدف در دوشنبه 30 شهریور1388 ساعت 1:11 قبل از ظهر | لینک ثابت |

عید مبارک باشه انشالله......
 

سلاممم. عید همگی مبارک باشه انشالله. خدارو شکر یک ساله دیگه هم سلامت بودیم و در کناره

خانواده و عزیزان تونستیم به این عید بزرگ برسیم. انشالله عمری باقی باشه و درسایه ی حق همگی

سلامت و سر حال در کناره همدیگه خوش و خرم عید فطرهای زیادی رو ببینیم.

انشالله  نماز روز ههای همتون قبول باشه و تویه شبهایقدرتون بهترین تقدیر قسمتتون شده باشه.

 

زندگی حكمت اوست ، زندگی دفتری از حادثه هاست ،

 

چند برگی را تو ورق خواهی زد مابقی را قسمت

 

اما یادمون باشه انسان در نهایت شكست

 

باز هم تكیه گاهی همچون خدا دارد  .

 

 

نوشته شده توسط صدف در یکشنبه 29 شهریور1388 ساعت 1:14 قبل از ظهر | لینک ثابت |

بعضیا...

 

بعضی ها وقتی کاری داشته باشند دوستت هستند


بعضی ها وقتی گیر می کنند دوستت هستند.


بعضی ها نیستند و وقتی هم هستند بهتر است نباشند.


بعضی ها نیستند و ادای بودن در می آورند.


بعضی ها در عین بودن هرگز نیستند.


بعضی های دیگر هم به طور کلی هستند ولی آدم نیستند

 

 آنهای دیگری هم که آدم هستند نیستند

 

نوشته شده توسط صدف در پنجشنبه 26 شهریور1388 ساعت 6:20 بعد از ظهر | لینک ثابت |

باران....

 

 

ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد

که امشب با ناله ای بغض آلود


بر دیار این دل خسته


اشک می ریزد

 

پ ن : داره بارون میاد. عجب حسه قشنگی دارم. احساس سبکی و ارامش.

خدا شکرت به خاطره این ارامش روحی. مرسی خدا جون  

 

نوشته شده توسط صدف در پنجشنبه 26 شهریور1388 ساعت 6:15 بعد از ظهر | لینک ثابت |

عشق در مردان.....

 

مردان در صید عشق به وسعت نامتناهی نامردند.

 

گدایی عشق می کنند تا وقتی مطمئن به تسخیر قلب زن نشده اند.

 

اما همین که مطمئن شدند ، مردانگی را در کمال نامردی به جای می آورند

 

 

نوشته شده توسط صدف در چهارشنبه 25 شهریور1388 ساعت 5:56 بعد از ظهر | لینک ثابت |

پیش می آید بابا قتل که نمیکنیم... ها؟

 

 

کوزه در دست پیش می اید

 

یک نفر مست پیش می آید

 

عاشقی جرم نیست ای مردم

 

اتفاق است، پیش می آید

 

 

نوشته شده توسط صدف در چهارشنبه 25 شهریور1388 ساعت 0:37 قبل از ظهر | لینک ثابت |

رهایی......

 

من او را رها كردم..

و چقدر سخت است عزيزترينت را رها كني.

اما من آنقدر اورا دوست دارم

كه او را رها مي خواهم...

رها از تمامي بند ها و زنجير ها...

هر چند او هيچ وقت در بند من گرفتار نبود...

چرا كه من خود اينگونه خواستم..

و هيچگاه بخاطر هميشه بودن با او

براي او بندي نساختم...

اما او در بند خود گرفتار بود

اي كاش از خود رها شود...

همانگونه كه من با او از خود رها شدم.

 

 

نوشته شده توسط صدف در سه شنبه 24 شهریور1388 ساعت 1:30 قبل از ظهر | لینک ثابت |

حوا.....

می‌گویند مرا آفریدند

 از استخوان دنده چپ مردی به نام آدم

 حوایم نامیدند یعنی زندگی

 تا در کنار آدم، یعنی انسان

 همراه و هم‌صدا باشم

 می‌گویند

 میوه سیب را من خوردم

 شاید هم گندم را

 و مرا به نزول انسان از بهشت

 محکوم می‌نمایند بعد از خوردن گندم

 و یا شاید سیب

 چشمان‌شان باز گردید

 مرا دیدند

 مرا در برگ‌ها پیچیدند

 مرا پیچیدند در برگ‌ها

 تا شاید راه نجاتی را از معصیتم

 پیدا کنند

 نسل انسان زاده منست

 من، حوا

 فریب خورده شیطان

 و می‌گویند که درد و زجر انسان هم

 زاده منست

 زاده حوا

 که آنان را از عرش عالی به دهر خاکی فرو‌افکند

 شاید گناه من باشد

 شاید هم از فرشته‌ای از نسل آتش

 که صداقت و سادگی مرا

 به بازی گرفت و فریبم داد

 مثل همه که فریبم می‌دهند

 اقرار می‌کنم

 دلی پاک

 معصومیتی از تبار فرشتگان

 و باوری ساده‌تر و صاف‌تر از آب‌های شفاف جوشنده یک چشمه دارم

 با گذشت قرن‌ها

 باز هم آمدم

 ابراهیم زادۀ من بود

 و اسماعیل پروردۀ من

 گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان که موسی را در دامنش پرورید

 گاهی مریم عمران، مادر بکر پیامبری که مسیحش نامیدند

 و گاه خدیجه، در رکاب مردی که محمدش خواندند

 فاطمه من بودم

 زلیخای عزیز مصر و دلباخته یوسف هم

 من بودم

 زن لوط و زن ابولهب و زن نوح

 ملکه سبا

 من بودم و

 فاطمه زهرا هم من

 گاه بهشت را زیر پایم نهادند و

 گاه ناقص‌العقل و نیمی‌از مرد خطابم نمودند

 گاه سنگبارانم نمودند و

 گاه به نامم سوگند یاد کرده و در کنار تندیس مقدسم

 اشک ریختند

 گاه زندانیم کردند و

 گاه با آزادی حضورم جنگیدند و

 گاه قربانی غرورم نمودند و

 گاه بازیچه خواهشهایم کردند

 اما حقیقت بودنم را

 و نقش عمیق کنده‌کاری شده هستی‌ام را

 بر برگ برگ روزگار

 هرگز

 منکر نخواهند شد

 من

 مادر نسل انسانم

 من

 حوایم، زلیخایم، فاطمه‌ام، خدیجه‌ام، مریمم

 من

 درست همانند رنگین‌کمان

 رنگ‌هایی دارم روشن و تیره

 و حوا مثل توست ای آدم

 اختلاطی از خوب و بد

 و خلقتی از خلاقی که مرا

 درست همزمان با تو آفرید

 پس بیاموز تا سجده کنی

 درست همانطور که فرشتگان در بهشت

 بر من سجده کردند

 بیاموز

 که من

 نه از پهلوی چپت

 بلکه

 استوار، رسا و همطراز

 با تو زاده شدم

 بیاموز که من

 مادر این دهرم و تو

 مثل دیگران

 زاده من

 

 

نوشته شده توسط صدف در شنبه 21 شهریور1388 ساعت 1:54 بعد از ظهر | لینک ثابت |

چرا نمی تونم بشناسمت.....
 

 

پشت کردم

به تو

              به قانون مضحک زندگیت!

که خودت را

                    و من را روزها با آن به سخره گرفتی!

دوست داشتن را میدانستی 

 در فاصله ها 

                              اما!

اکنون که فاصله ی ما هزاران سال نوریست!

تا ابد دوستم خواهی داشت

                           لابد!

 

نوشته شده توسط صدف در جمعه 20 شهریور1388 ساعت 4:48 بعد از ظهر | لینک ثابت |

دریغ.....

 

 

حرفهای ما هنوز ناتمام


تا نگاه می کنی :

 

وقت رفتن است


باز هم همان حکایت همیشگی !


پیش از آن که با خبر شوی


لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود


آی ...

 

ای دریغ و حسرت همیشگی!


ناگهان


چقدر زود


دیر می شود !

 

نوشته شده توسط صدف در جمعه 20 شهریور1388 ساعت 4:47 بعد از ظهر | لینک ثابت |

دل گرفت نوشت....
نوشته شده توسط صدف در پنجشنبه 19 شهریور1388 ساعت 7:50 بعد از ظهر | لینک ثابت |

ای تنهاترین....

 

 

 

 وقتی تنهاترین را صبر است

 

 

 مشکلترین کار صبوری است.

 

 

نوشته شده توسط صدف در پنجشنبه 19 شهریور1388 ساعت 1:7 قبل از ظهر | لینک ثابت |

تسلیت به عمومه عاشقانه مولا.....

 

 

 

 

پ ن : خدایا تورو به جانه مولا عاشقبته هممون رو به خیر کن.

 

یا صاحب الزمان خودتون امشب درحقه همه ی عاشقانه  مولا دعایه خیر بفرما مارو هم فراموش نکن.

فدای چشماتون آقا جون.......

 

نوشته شده توسط صدف در چهارشنبه 18 شهریور1388 ساعت 0:20 قبل از ظهر | لینک ثابت |

زندگی....

 

زندگي را از طبيعت بياموزيم :

 

چون بيد متواضع باشيم ، چون سرو  راست قامت‌‌ ، مثل صنوبر  صبور،

 

مثل بلوط  مقاوم، مثل گل زیبا خو ،مثل رود روان، مثل خورشيد با سخاوت

 

و مثل ابر با كرامت باشيم

 

نوشته شده توسط صدف در دوشنبه 16 شهریور1388 ساعت 3:48 بعد از ظهر | لینک ثابت |

عشق....

 

*عاشق نشوید اگر توانید

  تا در غم عاشقی نمانید

*این عشق به اختیار نبود

 دانم که همین قدر بدانید

*هرگز مبرید نام عاشق

 تا دفتر عشق بر نخوانید

*معشوقه به وفا کس نجوید

  هرچند زدیده خون چکانید

*این است نصیحت جوانی

عاشق نشوید اگر توانی

 

نوشته شده توسط صدف در دوشنبه 16 شهریور1388 ساعت 1:20 بعد از ظهر | لینک ثابت |

گفتم..........گفتی......

 

 

گفتم : کبوتر بوسه!

گفتی: پر!
گفتم ‍: گنجشک آن همه آسودگی!
گفتی : پر!
گفتم : پروانه پرسه های بی پایان!
گفتی : پر!
گفتم : التماس علاقه،
بیتابی ترانه،
بیداری بی حساب!
نگاهم کردی!
نه انگشتت از زمینزندگی ام بلند شد،
نه واژه «پر» از بام لبان تو پر کشید!
سکوت کردی که چشمه ی شبنم،
از شنزار انتظار من بجوشد!
عاشقم کردی! همبازی ناماندگار این همه گریه!
و آخرین نگاه تو،
هنوز در درگاه گریه های من ایستاده است!
حالا - بدون تو!-
رو به روی آینه می ایستم!
می گویم: زنبور گزنده ی این همه انتظار،
کلاغ سق سیاه این همه غصه!
و کسی در جواب گفته های من «پر!» نمی گوید!
تکرار آن بازی،
بدون دست و صدای تو ممکن نیست!
پس به پیوست تمام ترانه های قدیمی،
باز هم می نویسم:
برگرد؟!

 

                                یغما گلرویی

 

 

 

نوشته شده توسط صدف در یکشنبه 15 شهریور1388 ساعت 3:55 بعد از ظهر | لینک ثابت |

قانون....

 

 

 

 

اگه کسی دلت رو شکست صداش رو در نیار 

 

‌ یه روز دلش می شکنه صداش در میاد.

 

 

نوشته شده توسط صدف در یکشنبه 15 شهریور1388 ساعت 1:1 قبل از ظهر | لینک ثابت |

منبع کدهای وبلاگ

delnobahar